محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1050
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
به كردار ، و الله كه تو مرا خويشاوندترى از وى و با من نيكوتر ، و بر همان مقدار ترا شكر كنم . ابو العبّاس گفت : چون تو كسى را نگاه بايد داشتن ، و او را سىهزار درم فرمود . و چون سر مروان [ 330 b ] بر دار كردند بر كوفه ، و مردمان به نظاره آمدند . اندر ميان ايشان حفص بن النعمان بود مولاى عبد الله بن زياد ، نگاه همى كرد اندر آن سر و همى گفت : رحمة الله عليه ، و او را همى ستود و نيكو همى گفت . خبر به ابو العبّاس رسيد ، او را بخواند ، گفت : چگونه گفتى ؟ گفت : نگفتم جز از بدى . يكى از آن مردمان گفت دروغ گويد يا امير المؤمنين كه نيكويى گفت ، و اندر آن سر همى نگريد و ترحّم و استغفار همى كرد . حفص بن النعمان گفت : دروغ گويد كه چون اندر آن سر نگاه همى كردم شادى همى نمودم به كشتن مروان . گفتند نه چنين بود يا امير المؤمنين كه بنى اميّه را مىستود . ابو العبّاس گفت : خاموش باشيد كه من دانم كه چه گفت . پس او را گفت : آنچه گفتى بگوى كه ترا زنهار دادم . گفت : يا امير المؤمنين ، ايشان با من نيكويى كردند و من ايشان بستودم ، و بيتى شعر بگفت و اندر آن ايشان را بستود . ابو العبّاس او را ده هزار درم وصلتى داد . مداينى گويد كه شنيدم كه چون عطا بستد اندر پيش عبد الله سفاح بيتى چند بگفت و اندر آن بنى اميّه را بنكوهيد و بنى عبّاس را بستود . ابو العبّاس او را چيزى نداد و گفت : اين شعر نه او را است . او بيرون آمد از نزديك او و گفت : شعر يا ليت جور بنى مروان عاد لنا * وليت عدل بنى العبّاس فى النّار و خبر به ابو العبّاس رسيد ، بخنديد و گفت : ملامت نيست ، بازآريدش . باز آوردند . ابو العبّاس او را سيصد دينار فرمود . و ابو العبّاس مداينى گويد حجر بن جرعت ( ؟ ) پيش ابو العبّاس شد و بيتى چند شعر اندر نكوهش بنى اميّه و ظلم ايشان ، و ستودن ايشان را ، يعنى ابو العبّاس و عدل ايشان ياد همى كرد ، و كشتن اهل بيت رسول ايشان را و هلاك كردن ايشان ، و همى خواند . حجر را هزار دينار فرمود . و آن كسها كه حاضر بودند از آل بو طالب و بنو هاشم ، چون آن شعر بشنيدند